خاله حنایی بعد از مدت ها به خانه ی خرگوش کوچولو ها آمده بود. بچه خرگوش های او دیگر بزرگ شده بودند و از پیشش رفته بودند.
خاله حنایی عاشق همه ی بچه ها بود و برای هر کدامشان فندوق و بادام و پسته، سوغاتی آورده بود.
آن روز بچه خرگوش ها در جنگل بازی می کردند...
در این قصه با خرگوش چشم سیاه همراه شو تا یاد بگیری چگونه با چیز های کوچک اطرافیانمون رو خوشحال کنیم
برای مشاهده این بخش باید وارد شوید و بسته پایه را تهیه کنید.