آن روز چشم سیاه خیلی زود از خواب بیدار شد.
انتظار داشت بی حرفی سریع برود و نزدیک بوته ها منتظر بقیه هم سفرهایش بماند ولی همه ی خواهر و برادرهایش سر میز صبحانه منتظرش بودند.
در این قصه با خرگوش چشم سیاه همراه شو تا یاد بگیری چطور با مشکلات مواجه بشی.
لطفا جهت مشاهده محتوای اصلی اعتبار تهیه فرمایید.
خرید اعتبار