در یک انبار بزرگ میلیونها و میلیونها گندم کنار هم نشسته بودند. آنها با هم حرف میزدند قصهی سبز شدن بر ساقه ترد و زیبای گندم را میگفتند و هرکدامشان مزرعه بزرگی که در آنجا به دنیا آمده بودند از طرفی که دیده بود برای بقیه دانهها تعریف میکرد.
در این قصه با گندم کوچولو همراه شو تا یاد بگیری آرزوکردن چه معنایی دارد. پری این قصه هم به تو یاد میدهد که از داشتن رؤیاهای بزرگ نترسی.
برای مشاهده این بخش باید وارد شوید و بسته پایه را تهیه کنید.